dastan vagheey
با سلام به همه ي دوستان عزيز
مطلب زيرداستان زندگي آقا سياوش يكي دوستان خوبم هست
من كه به اين عشق و عاشقش ايمان دارم براي همين اسم ( عشق پاك ) رو مي شه روش گذاشت .
كسي رو دوست داشته باشيد كه تا آخر عمر بتونين دوستش داشته باشين وهمون حسي كه از اول بهش داشتين رو داشته باشين
كل ماجرا در هفت قسمت هست كه همش رو براتون نوشتم اميدوارم كامل بخونيدش وبه حس اون كسي كه اين ماجرا براش اتفاق افتاده توجه كنيد واون رو باورش كنيد
***************************
قسمت اول
چشمم كه به چشماش افتاد سر جام ميخكوب شدم
خدايا چي ميديدم، چرا اينجوري شدم
بي خيال شدم سرم رو پايئن انداختم و به راهم ادامه دادم ولي هر چند قدمي كه مي رفتم به عقب نگاه مي كردم، تو همون فكر خيال بودم كه ديدم دم در مدرسه هستم
كلاس اول زبان داشتيم مي دونيد زبان انگليسي يكي از درسهائي بود كه واقعا عاشقش بودم، هميشه بچه ها رو سر همين قضه اذيت مي كردم. مدام از دبيرمون مي خواستم كه امحتان بگيره و با بچه ها هميشه سر اين قضيه داد و بيداد داشتيم ولي اون روز حال و حوصله نداشتم اصلا حواسم به كلاس نبود چطور بگم حوصله درس رو هم نداشتم تو خيال خودم بودم كه آقا ناصري دستي سر شونه ام زد و گفت چه خبره؟ حواست كجاست؟ از خجالت نتونستم چيزي بگم سر درد رو بهونه كردم گفتم مي بخشيد آقاي ناصري سرم بد جوري درد مي كنه.
سري به نشونه تائيد تكون داد ولي فهميدم كه متوجه دروغم شد نمي دونم چرا ازش خواستم كه برم از كلاس بيرون اون هم باشنيدن درخواست من مخالفتي نكرد گفت برو. .. برو ... پسر يك آب به صورتت بزن شايد حالت جا بياد
با بي حوصلگي از جام بلند شدم از كلاس بيرون رفتم تو آبخوري نشسم يك نگاه تو آئنه كردم به خودم گفتم پسر چت شده چرا اينجوري شدي قيافه اش همش تو ذهنم مجسم بود تو آيئنه كه نگاه كردم اونو مي ديدم آبي به صورت زدم دستم رو كه رو صورتم برداشتم رضا را ديدم
چته؟ چي شده؟ چرا امروز اينجوري شدي؟ مي خواستم بهش بگم ولي خجالت كشيدم حقيقتش ترسيدم. خودم هم دليل ترسم رو بهتر مي دونم چون اينجور مسائل رو باور نداشتم هر وقت يكي از بچه ها مي گفت كه عاشق شده مسخره اش مي كردم بهش مي خنديدم
چند بار همين رضا رو مسخره كرده بودم مي ترسيدم اگه بگم خودم بشم مترسك بچه ها
كمي خودم رو جدي گرفتم
مي دوني رضا امروز..... نميد ونم چرا دوباره نگفتم
كشتي خودتو امروز چي؟ امروز چت شده؟
امروز كمي حالم خوب نيست فكر كنم سرما خوردم بعد به طرف كلاس راه افتادم رضا پشت سرم اومد و گفت سيا چت شده؟ چرا امروز اينجوري با من حرف مي زني؟
رضا بي يخال امروز بي خيال من شو بعد بهت مي گم
باشه هر جور خودت صلاح مي دوني
هر دو به طرف كلاس رفتيم از آقاي ناصري اجازه گرفتم و نشستم نفهيدم تا آخر كلاس چطوري گذشت. همش تو فكر اون بودم مدام هم برام اين سوال بود كه آيا با يك نگاه هم ميشه دل و دين آدم از بين بره ؟!!!!!!!
حوصله كلاس رو نداشتم كيفم رو برداشتم كتابهامو جمع كردم و راه افتادم كه دوباره رضا اومد پيشم گفت سيا اينقدر نا محرم شدم كه ديگه بهم نمي گي چت شده؟
همينجور كه مي رفتم گفتم رضا جون بي خيال حوصله ندارم بعدا بهت مي گم
دوباره اومد جلوم ايستاد گفت بعد از ظهر كه خواستم برم باشگاه مي يام دنبالت با هم بريم، سرش داد زدم باشه بيا تو رو خدا حالا بي يخال من يكي شو راحتم بذار. از مدرسه بيرون زدم
نمي دونم تا كي همينجور داشتم قدم مي زدم لحظه برخورد نگاهش حتي يك لحظه از ذهنم دور نمي شد نمي دونم تا كي داشتم قدم وقتي فهميدم خيلي دير كردم كه ديد بد جوري گشنم شده سريع يك تاكسي گرفتم و رفتم خونه
همين كه رسيدم خونه مامان گفت كجا بودي رضا 2 بار اومد سراغت گفت كه امروز حالت خوب نبوده چت شده بود گفتم سرم درد ميكرد يك غذائي خوردم و رفتم تو اتاقم دراز كشيدم چشمام را دوبارم بستم تا بتونم براي خودم اونو تو ذهنم مجسم كنم
خلاصه چيكار داري به همون اميد چشمهامو بستم
باورم نمي شد دوباره ديدمش با همان وقار ديروز چشمام بهش گره خورد سوار اتوبوس شد من هم سوار شدم نگاهم آخر اتوبوس بود دقيقاً تو همون صندلي كه اون نشسته بود دوست نداشتم لحظه اي ازش چشم بردارم بالاخره پياده شد دنبالش راه افتادم تا دم مدرسه سايه به سايه بدرقه اش كردم تا بعد از ظهر همون اطراف قدم مي زدم از بس از مغازه بقل دستي دبيرستانشون تخمه خريدم ديگه نمي شد برم در مغازه بي خيال مدرسه خودم شده بودم. همين كه زنگشون خورد ميون اون همه دختر كه از مدرسه بيرون اومدن از دور شناختمش طوري كه مثل اينكه سالهاست كه اونو مي شناسم خلاصه زودتر رفتم تو ايستگاه ايستادم اون هم ايستاد. اتوبوس اول، دوم، پر اومد و رفت اتوبوس بعدي كه اومد سوار شد اومد سوار شم اتوبوس كيپاكيپ پر بود به هر طوري كه بود خودم رو جا دادم "آقا يك كم برو جلو تا بتونم بيام بالا!!!! آقا جا كه هست كمي لطفا برو جلو ا"؟ هر چي چشم زدم نمي تونستم پيداش كنم دم در ايستاده بودم و با هر بار باز شدن درب اتوبوس مجبور بودم پياده شم و دوباره سوار بشم
يك دفعه صدائي منو متوجه خودش كرد "آقا مي بخشيد بي زحمت اين بليط رو بديد به آقاي راننده" خشكم زده بود دوباره گفت آقا مي شه لطف كنيد و اين بليط رو به آقاي راننده بدهيد" زبانم بند اومده بود نميدونستم چي بايد بگم "چ چ چ چ چشم" بليط اونو به همراه بليط خودم به راننده دادم به دنبالش به راه افتادم باورم نمي شد بتونم صداشو شنيده باشم. هنوز هم ترنم صداش تو گوشم مونده چند كوچه كه رد شد در خونه اي ايستاد كليدش رو از تو كيفش در آورد و در رو باز كرد و رفت تو خونه دقيقا دو تا محله با ما فاصله داشتن ولي چطور من تو اين چند سال اونو نديده بودم.
...
----------------------------------------------------------------------
بچه ها اين قسمت دوم داستان زندگي
(( قسمت دوم ))
به ذوق و شوق از اينكه تونسته بودم آدرس خونه و مدرسه اش رو پيدا كنم راهي خونه شدم
سلام مامان: نهار چي داريم بيار كه خيلي گشنه هستم
غذا ماكاروني بود با اشتها خوردم خيالم كمي راحت شده بود.
فردا صبح دوباره تو ايستگاه حاضري خودم را زدم. درست سر ساعت ديروز اومد نگاهش كردم يك مانتو ساده و يك مقنعه دودي، صورتي سفيد و موهائي خرمائي كه صورتي جذاب از او به نمايش گذاشته بود دوست داشتم كه اتوبوس تا ظهر از اين مسير عبور نكنه و من بتونم بيشتر باهاش باشم
اتوبوس اومد سريع سوار شدم رفتم قسمت آخر اتوبوس سريع يكي از نرده ها رو چسبيدم اون هم اومد بالا دقيقا كنار دستم ايستاد اين سري ديگه نمي دونم چرا كم آوردم و نتونستم تو چشماش نگاه كنم نزديك مدرسه كه رسيد زنگ اتوبوس رو زد اتوبوس ايستاد موقع پياده شدن كاملا نگاهم محوش موند نتونستم دوام بيارم براي آخرين بار هم نگاهش كردم ايستگاه بعدي پياده شدم تا مدرسه رو يك راست دويدم 20 دقيقه از كلاس گذشته بود كه رسيدم اجازه گرفتم و نشستم
رضا با مشت به پهلوم كوبيد و گفت هيچ معلومه كجائي ديروز كه نيومدي تلفن هم مي زنم خوابي امروز هم كه الان اومدي؟
صبر كن همه چيزو بهت مي گم
تا آخر كلاس رضا همينطور بهم گير داده بود كه چي شده ولي هيچ بهش نگفتم
زنگ آخر كه خورد رضا اومد جلوم رو گرفت بايد زودتر مي رفتم تا بتونم ببينمش گفتم رضا خواهش مي كنم بذار براي يك وقت ديگه كار دارم گفت سيا ديشب باشگاه هم نيومدي گفتم حال نداشتم بذار بعدا برات مي گم
با عجله راه افتادم يك دفعه ديدم يك موتور جلو پام ترمز كرد "ديونه لااقل بيا برسونمت اينجور كه تو داري مي دوي اگه برسي ديگه نائي نداري گفتم ممنون فقط اگه مي شه موتورت رو بهم بده
چيزي نگفت گفت بفرما اين موتور تقديم شما
نمي دونستم چطور بايد ازش تشكر مي كردم
راه افتادم وقتي رسيدم داشت سوار اتوبوس مي شد
من هم دنبال اتوبوس راه افتادم سر محلشون وايسادم تا اومد و رفت تو خونشون
اين شده بود كار هر روزم
فقط وقتي برام ديگه سخت شده بود كه آخر سال بود و عذا گرفته بودم كه بايد چيكار كنم روزهاي آخر ديگه داشتم كلافه مي شدم تنها سالي بود كه آرزو مي كردم كه هيچ وقت مدرسه ها تعطيل نشه ولي آخر ترم شد و موقع امتحانات
مشكلم اينجا بود كه هنوز نتونسته بودم بفهمم كه كلاس چندمه و امتحانتشون كي هست
از فردا رفتم تو محلشون و ايستادم تا ببينم كي مياد بيرون يا حداقل بتونم اطلاعاتي ازش بدست بيارم
تو اين مدت فقط تونسته بودم بفهمم كه اسمش رويا هست اون هم وقتي با دوستش بود و دوستش اونو به اين اسم صدا كرد
واقعا همه روياي من بود نمي دونم شايد زيادي توقع داشتم ولي شده بود همه زندگيم بدون اونكه بفهمه همه آرزوم اين بود كه بتونم باهاش حرفهامو بزنم بهش بگم كه دوستت دارم
تو اين مدت ديگه با رضا رفت اومدي نداشتم مگر اينكه انو تو باشگاه يا سر كلاس ميديدم
اون هم رضا كسي كه ما 24 ساعت باهم بوديم جوري شده بود كه همه فكر مي كردند ما با هم بردار هستيم و خدائي بخوام بگم هميشه هم هوام رو داشت از لحاظ هيكل يك سر و گردن از من بزرگتر بود و هميشه و هر وقت كه باهاش كاري داشتم و يا كمكي مي خواستم كم نمي ذاشت و از جون برام مايه مي ذاشت
يادمه يك روز تو باشگاه تو حين تمرين گفت كه سيا چي شده چرا ديگه طرف من نمي ياي نكنه از من بدي ديدي؟ گفتم نه رضا جون باوركن نه ولي مشكلي دارم كه همه فكرم رو مشغول خودش كرده والا خودت كه ميدوني مثل داداشم دوستت دارم و براي اينكه مطمئن بشه همون صورت عرق كردهاش رو بوسيدم بعد يك گاز از لپش گرفتم بعد يك دفعه نفهميدم كه چطور يك لگد اومد پشت گردنم گفت داشتيم چراگاز مي گيري
خنديدم و گفتم دلم براي لگدهات تنگ شده بود خواستم كه بزني خنديد و صورتم رو بوسيد و از تشك بيرون رفت
مي خواستم كه حرفمو بهش بزنم ولي نميدونم چرا نگفتم
تو امتحاناتش چند بار نتونستم بيشتر ببينمش
و بالاخره تابستوني كه هميشه دوستش داشتم از راه رسيد ولي اينبار هيچ شوقي برايم نداشت كارم شده بود گوشه خونه نشستن بعد هم باشگاه و بعد هم خونه حقيقتش رضا رو هم كم كم داشتم فراموش مي كردم ولي اون هر چند وقت يك بار بعد از تمرين مي اومد خونمون و مي گفت تو كه روت نمي شه بياي بذار من پررو باشم و بيام
تا اينكه يك روز وقتي با رضا داشتيم از باشگاه بر مي گشتيم از جلو نانوائي كه رد شدم ديدمش بي اختيار سر جام ميخكوب شدم
رضا صبر كن چند تا نون بگيريم و بريم خونه رضا هم گفت باشه
تو صف ايستادم ولي همه حواسم به اون بود كه يهو رضا گفت پسر كجائي پولت رو بده
پولم رو دادم و نانم رو گرفتم ولي همين كه بعد از يك ماه ديده بودمش برام كلي نعمت بود تو راه رضا گفت سيا كارت دارم مي ياي خونمون يا بيام خونتون گفتم نه تو بيامن حوصله برگشتن رو ندارم
اون هم اومد
مستقيم رفتم تو اتاقم
تا رضا اومد حرفي بزنه مامانم اومد تو بعد از كلي قر قر كردن، رو به رضا كرد و گفت رضا عزيزم تو يك كم نصيحت اين بكن تازگي ها معلوم نيست تو كجا داره سير مي كنه خيلي حواس پرت شده رضا هم با خنده با مامانم گفت فردا شب تو باشگاه وقتي كتك ها رو خورد حواسش مي ياد سر جاش
مامانم به همين اكتفا كرد و رفت و در اتاق رو بست رضا بلند شد در رو باز كرد وقتي مطمئن شد كه مامانم رفته برگشت و رو به من كرد و گفت خيلي دوستش داري؟
راستش جا خوردم يك كم نگاهش كردم گفتم رضا چي داري ميگي؟
همين كه بهت گفتم خيلي دوستش داري؟
...
....
---------------------------------------------------------------------داستان زندگي قسمت سوم
قسمت سوم
با اين كه زبونم بند اومده بود گفتم منظورت كيه؟
خودت رو به اون راه نزن!!! گفتم دوستش داري ؟
من كه متوجه نمي شم تو چي مي گي
آره تو حق داري متوجه نشي، دو سه بار ديدمت كه دنبالش هستي و داري سايه به سايش مي ري گفتم شايد براي اذيت كردنش دنبالش هستي ولي امروز كه تو صف نانوائي وقتي ديدك گخ چطوري بهش زل زده بودي و حواست به غير از اون به هيچ كس ديگه اي نبود ديگه مطمئن شدم كه دوستش داري و دلت پيشش گيره
مونده بودم چي جوابش رو بدم كه يك دفعه با مشت محكم گذاشت تو دلم و گفت با همه آره با ما هم آره
فكر مي كردم رفيقتم، انتظار داشتم رفيق كه نه داداشم وقتي عاشق بشه به اولين كسي كه اين حرفو بزنه من هستم ولي نگو كه كور خونده بودم
عرق سردي رو پيشمونيم نشسته بود برگشتم بهش گفتم رضا جان باور كن هنوز هم اولين كسي كه از اين قضيه خبر داره خودت هستي و نمي خوام هم كسي اين رو بدونه
يك دفعه زد زير خنده و گفت ديدي آخرش تو هم بله
حالا اگه جرات داري برو كسي رو مسخره كن يا كسي رو دست بيانداز اون موقع من مي دونم و تو بعد هم زد زير خنده
برگشتم جلوش نشستم گفتم رضا تو رو خدا اين قضيه رو بين خودمون باشه نمي خوام كسي بفهمه
نترس حواسم هست، خاطرت جمع باشه
پريدم صورتش رو بوسيدم و گفتم دمت گرم اي والا به مولا حرف نداري
دوباره رضا گفت حالا بگو ببينم تا چه حد مي شناسيش البته اگه دوست داري و لايق مي دوني بگو
گفتم كه باور كن نمي دونم كي هست فقط مي دونم اسمش روياست
حدود 8 ماهه كه ديدمش ولي تنها چيزي كه از اون بلدم اينكه كه تو كدام مدرسه درس مي خونه خونشون كجاست و اسمش چيه
اسمش رو هم شك دارم كه نكنه دوستش اونو به اسم مستعار صدا زده باشه
رضا گفت سيا تو كدام محله مي شينه
بهش گفتم رضا زد زير خنده و گفت پسر جون بكن زودتر مي گفتي من خودم شناسنامه اونو بهت مي دادم
بابا ناسلامتي داداشت كلي دوست و آشنا از دختر و پسر گرفته تو اون محله داره
گفتم نه رضا جون نمي خوام آبروي اون تو محله بره نمي خوام كسي چيزي بفهمه اون هم به خاطر من
دستي سر شونه ام زد و گفت تو بسپار به من ديگه غصه چيزي رو نخور سري تكون دادم و گفتم هر چي صلاح ميدوني
فردا صبح رضا با موتور اومد در خونه گفت سيا بيا مي خوام با هم بريم جائي. سوار شدم و با هم راه افتاديم كمي تو اين محل و اون محل پرسه زد بعد هم دم يك تريا ايستاد گفت بريم يك چيزي بخوريم بعد مي خوام ببرمت يك جائي كه فكرشو هم نمي كني.
آقا دو تا نسكافه لطفاً
با بي اشتهائي شروع به خوردن كردم يك دفعه چشمم به در افتاد باورم نمي شد خودش بود با يك دختر هم سن خودش كه مشخص بود بايد يكي از دوستاش باشه اومدن تو با دست زدم تو پلو رضا گفتم رضا نگاه كن خودشه به خدا خودشه رضا زد زير خنده
پس مي خواستي كي باشه ؟!!! گفتم كه تو بسپار دست داداشت بقيه اش با من
اره سيا جون اسمش روياست
پريدم تو حرفش گفتم هي درست صحبت كن رويا خانم
خنديد مي بخشيد اسمش رويا خانمه و با هم همكلاس هستيد تك دختر خونه هست و يك بردار هم از خودش بزرگتر داره كه البته حالا سربازه در ضمن از اون بچه درس خون هاي مدرسه اشون هم هست
ديگه چي مي خواي بدوني....
نمي دونستم چي بايد بگم ظاهرا داشتم به حرفهاي رضا گوش مي دادم ولي همه حواسم پيش اون بود دوست داشتم همين الان برم پيشش
برگشتم به رضا گفتم تو از كجا مي دونستي كه اون قراره بياد اينجا رضا خنديد و گفت مريم رو كه بهت گفته بودم يادته؟
نه تو كه ماشاالله يكي دو تا نداري كه يادم بمونه خنديد وگفت ديونه هميني كه الان باهاش اومد تو
ديشب به مريم زنگ زدم مشخصاتش رو كه بهش دادم فورا شناختش، گفت كه باهاش دوسته و با هم همكلاسي هستند ازش خواستم كه يك جائي باهاش وعده كنه و بعد از كلي بگو مگو قرار شد بياردش اينجا خلاصه شرمنده عزيز كه بيشتر از اين امروز نتونستم برات كاري انجام بدم. همين طور كه نگاهم اون طرف تريا بود گفت نه بابا اي ول به خدا اگه يك رفيق خوب و ناز داشته باشم اون هم فقط خودتي . خنديد و گفت حالا نمي خواد چاپلوسي كني.
نمي دونم چرا ديگه نمي تونستم طاقت بيارم برگشتم به رضا گفتم رضا جون تو رو خدا مي توني كاري كني كه فقط يك كلمه باهاش صحبت كنم رضا هم خنديد و گفت چيز ديگه اي نمي خواي مثل همين الان نمي خواي ازش خواستگاري كني !!!!!
گفتم رضا شوخي نكن حوصله ندارم مي توني يا نه
گفت آره مي تونم دستم و گرفت و گفت بلند شو دنبالم بيا
رفت طرف ميز اونها يك دفعه مريم بلند شد و شروع به احوالپرسي كردن يك چشمك بين اونها رد و بدل شد و مريم گفت رويا جون اين پسر خالم رضا هست اين هم دوستش سياوش، رويا هم لبخندي زد و گفت خوشبختم. من هم كه از خجالت نمي تونستم سرم رو بلند كنم گفتم به همچنين. مريم رو به رضا كرد و گفت راستي رضا جون يك لحظه بيا كارت دارم منظورش رو فهميدم مي خواست ما رو با هم تنها بذاره
زبونم بند اومده بود نمي دونستم چي بايد بگم
شب ها كه تو فكرش بودم كلي با خودم برنامه ريزي مي كردم كه وقتي باهاش هم صحبت بشم چي بايد بهش بگم بارها براي خودم مرور كرده بودم روي كاغذ نوشته بودم ولي اين بار كم آورده بودم به معني واقعي
دل به دريا زدم و گفتم مي بخشيد رويا خانم شما با مريم خانم همكلاس هستيد اون هم همينطور كه سرش پائين بود گفت بله
نمي دونم چرا ديگه نتونستم حرفي بزنم مدتي سكوت بين من و اون حاكم شد و تا اينكه يك دفعه مريم و رضا اومدن مريم گفت رويا جان مي بخشيد معطلت كردم رويا هم گفت نه خواهش مي كنم يك دفعه رضا با دست زد سر شونم و گفت آقا سيا بريم
رويا يك نگاهي به رضا انداخت و گفت سيا؟
رضا همينطور كه مي خنديد گفت كه آره من سياوش رو اينجوري صدا مي كنم برام راحت تره آخه مي دوني من و سيا غير از اين كه دوست باشيم با هم داداش هم هستيم. رويا خنده اي كرد و گفت اها پس اسم مستعارشون اينه
من هم براي اينكه حرفي زده باشم گفتم با اين اسم راحت ترم
يك دفعه رضا چشمكي به مريم زد و گفت مريم جان به خاله بگو كه باشه من حتما اون كار رو تا تونستم انجام مي دم تو هم ببينم چيكار مي توني بكني ديگه هر گلي زدي سر خودت زدي ها؟
مريم هم گفت چشم مطمئن باش كه سعي ام رو مي كنم
دل تو دلم نبود نمي خواستم از تريا بيرون برم كه يك دفعه رضا رو به مريم و رويا كرد و گفت فعلا با اجازه و رويا خانم از آشنائي با شما خوشبخت شدم من هم به دنبال اون اين كلمه رو تكرار كردم رويا هم با اشاره سر و يك لبخند حرفش رو زد بعدش با رضا با هم از تريا خارج شديم. همين كه از در تريا اومدم بيرون پريدم تو بغل رضا و گفتم به خدا هر كار كه گفتي برات مي كنم رضا واقعا تو بهتريني رضا زد زير خنده و گفت دوباره يك كم تو روت خنديدم پر رو شدي؟ حالا بگو ببينم بعد از ظهر باشگاه مي ياي ، با خوشحالي گفتم از اين به بعد هر جا تو بري من هم مي يام باشگاه كه سهله اگه بري تو جهنم باز هم دنبالت مي يام، رضا گفت من و جهنم ؟ من كه تو بهشت خدا برام يك قصر ساخته و تو رو هم اونجا راه نمي دم حالا بي يخال اين حرفها بگو ببينم چي گفتي حرفي هم زدي يا نه سرم رو پائين انداختم و گفتم والا رضا نتونستم حرفي بزنم يعني زبونم بند اومده بود نمي دونم شايد مثل تو وارد نبودم دستي زد و سر شونم و گفت مي دونستم بي عرضه تر از اين حرفها هستي به مريم هم گفته بودم ولي باورش نمي شد و باز هم خنديد
باور كنيد اون روز بهترين روز زندگيم بود روزي كه تونسته بودم با رويا كسي كه واقعا تمام روياهام بود صحبت كنم هر چند زبونم بند اومده بود و نتونسته بودم حرفي بزنم ولي به همونش قانع بودم
مدتي از اون قضيه گذشت و مهرش روز به روز بيشتر به دلم مي شست هر روز به هر بهونه اي به محلشون مي رفتم ولي بي فايده بود تا اينكه مجبور شدم دوباره به رضا و دوستش مريم پناه بيارم رفتم در خونشون مامانش اومد دم
چطور سياوش جان خوبي عزيزم، مامان چطوره؟
خوبه سلام مي رسونه مي بخشيد اختر خانم رضا خونه هست
اره عزيزم بيا تو
رفتم طبق معمول رضا داشت تو اتاق با كيسه كار ميكرد
چطوري پسر بيا كه ديگه داد كيسه در اومده تو يكي دو تا مشت بخور ببينم طاقت تو بيشتره يا اين كسيه؟
بي خيال عزيز من حال ندارم راستش رضا بدجوري داغونم، خودت هم مي دوني چرا
رضا پوزخندي و زد و گفت
برات متاسفم و دوباره شروع كرد به كيسه ضربه زدن
همين كه ديد مثل ديونه ها وايسادم گفت چته در به در خوب ازتو خوشش نيموده مگه زوره مگه به زور مي شه كسي رو عاشق خود بكني بچه (نتونستم ديگه رو پا بايستم) گوشه اتاق گز كردم و نشستم
رضا يعني چي؟!!!! يعني گفت نه؟!!!!!!
واقعا جا خورده بودم رضا كه حالم رو اينجوري ديد كمي بهم خنديد و بهت هم گفت كه واقعا بچه اي نمي شه باهات شوخي كرد. مريم باهاش صحبت كرده اون هم هنوز خبري به مريم نداده والا من خودم زودتر بهت مي گفتم ولي زياد هم به خودت اميدوار نباش من كه اگه جاي رويا (يك دفعه با مشت كوبيدم تو سينه اش و گفتم رويا خانم)
خنديد!!! باشه من اگه جاي رويا خانم باشم مگه ديونه هستم كه جواب تو رو بدم
دوباره من موندم و يك دنيا ترديد و اما و اگر
تابستان را با همه رنج هاش تحمل كردم تا اول مهر رسيد
...
ادامه دارد
---------------------------------------------------------------------
قسمت چهارم
همون اول صبح شال و كلاه كردم و راه افتادم رفتم توم ايستگاه ايستادم ساعت داشت برام به كندي مي گذشت
هر دقيقه مثل يك سال بود
خودشه داره مي ياد
كمي شلوارم رو تكون دادم دستي به موهام كشيدم و خيلي سنگين ايستادم اومد ايستاد نگاهش كردم خيلي قشنگ تر از قبل شده بود مي دونيد درست بعد از 2 ماه بود كه مي ديدمش
اتوبوس اومد خيلي شلوغ بود به هر جون كندني كه بود بالا رفتم
كار هر روزم شده بود تا مدرسه اونو بدرقه مي كردم و بقيه راه و تا مدرسه مي دويدم و هر روز هم 10 تا 15 دقيقه دور مي رسيدم
هميشه بعد از اومدن معلم سر كلاس من مي اومدم همشون عادت كرده بودن
در راه برگشت رفتم جلو رضا رو گرفتم گفتم رضا چي شد چرا جوابم رو نمي دي؟ بگو ببينم چي گفت نظرش چي بوده رضا برگشت بهم گفت كه مريم باهاش قهر كرده و نتونسته حرفشو بزنه
تصميم رو گرفتم بايد خودم دست به كار مي شدم
صبح زود از خواب بيدار شدم رفتم يك دوش گرفتم صورتم رو زدم و به قول مامان يك شيشه هم عطر رو خودم خالي كردم و شلوار و پيراهنم رو هم اتو زدم و از خونه زدم بيرون
رفتم حدود محلشون
از در خونه اومد بيرون با همون سنگيني و متانت هميشگي رفتم تو كوچه بعدي كه خلوت بود منتظر موندم تا بياد قدم هامو يواش يواش برداشتم تا اومد از كنارم رد شد
سلام رويا خانم، صبح به خير
يك دفعه برگشت سلام آقا سياوش حال شما خوبه، مي بخشيد اينجا نمي شه صحبت كرد اگه ما رو با هم ببين اصلا خوب نيست
رويا خانم باهات كار دارم بايد باهاتون صحبت كنم
امروز نه فردا من 5 دقيقه زودتر مي يام همينجا
ديگه داشتم واقعا پرواز مي كردم خداحافظي كردم و تا مدرسه رو يك نفس دويدم
رضا اومد پيشم: چي شده آقا امروز افتخار دادن و زود تشريف آوردن مي گفتي جلو پات گاوي گوسفندي چيزي مي كشتيم
رضا باورت نمي شه باهاش قرار گذاشتم باهاش حرف زدم مي دوني چي ميگم فردا صبح قرار شد برم باهاش حرف بزنم
اوووووووو (خنديد) مثل اينكه آقا شاخ ديو رو شكونده باهاش حرف زدم باهاش وعده گذاشتم و دوباره زد زير خنده
خوب آدم حسابي اين براي من كلي ارزش داره مي دوني چه معني داره يعني اينكه اون هم نظرش نسبت به من مساعده، بابا اصلا چرا من بايد اينها رو به تو بگم
رضا همونجور كه ميخنديد گفت از كجا معلوم كه فردا نمي خوام بهت بگو برو گمشو دست از سرم بردار و دوباره خنديد
حرف رضا مثل پتك توي سرم خورد راست مي گفت اگه فردا بهم بگه برو چي؟
اونوقت من بايد چيكار مي كردم، نه بابا اگه مي خواستم اينو بهم بگه كه همين امروز بهم مي گفت با اميد اين حرف رفتم سر كلاس اتفاقا زنگ اول را هم زبان داشتيم امسال هم دوباره با آقاي ناصري داشتيم تا اومد سر كلاس و منو ديد رو كرد به بچه ها و گفت بچه ها خواهشا يك دست خيلي مرتب به افتخار ورود افتخاري اين آقا سياوش بزنيد كه افتخار دادند و امروز زود اومدن سر كلاس
بچه ها هم كه انگار منتظر يك جرقه بودند شروع كردن به دست زدن و سوت كشيدن با اشاره دست آقاي ناصري همه ساكت شدند و بعد آقاي ناصري با همان لحن گفت سياوش خان حالا چي شد امروز اين افتخار نصيب ما شد؟ من هم از خجالت روم نشد سرم رو بالا كنم و چيزي بگم خلاصه درس رو شروع كرد ولي هيچ چيز اونروز از درس نفهميدم همه فكر رو فردا و اتفاقاتي كه فردا قرار بود بيافته مشغول كرده بود
فردا با همه دلهره اش از راه رسيد و من سر ساعت حاظري ام رو اونجا زدم باورم نمي شد اومد تو كوچه
سلام رويا خانم، خيلي ممنون كه تشريف آورديد
سلام آقا سياوش
آقا نه همون سياوش خواهش ميكنم
چشم سياوش حالت خوبه
ممنون
رويا خانم
اگه مي خواي اينجوري باهام صحبت كني من مي رم تو هم بايد منو رويا صدا كني
آخه واقعا برام ارزش داري و نمي خوام چيزي از شخصيت شما كم كنم
هيچ چيز نگفت و سرش رو پائين انداخت
مي دوني رويا خانم خيلي وقت بود كه مي خواستم باهاتون صحبت كنم ولي نمي دونم چرا نمي تونستم
همه توانم رو گذاشتم تو دلم و يك دفعه گفتم
رويا خانم اجازه مي ديد دوستشون داشته باشم
سرخي صورتش به وضوح مشخص بود همينطور ساكت مانده بود
آخه آقا سياوش
قرارمون چي بود سياوش خالي همينش هم زياديه
نه اين حرفو نزن
آخه سياوش مطمئن هستي كه اشتباه نمي كني من ارزش دوست داشتن رو ندارم تو كه منو نمي شناسي
خنديدم و گفتم آخه رويا خانم به قول معروف تو بزرگي و در آئينه كوچك ننمائي مي دونم كه من لياقتش رو ندارم ولي خواهش مي كنم كه قبول كن و اين افتخار رو بهم بده مي دوني من تو اين يك سال همه حركت هاتو زير نظر گرفتم و چطور بگم شايد بهتر از همه شما رو بشناسم و هموني هستي كه من آرزوي اونو داشتم مي دونيد واقعا تو "مي بخشيد شما" تمام روياي من هستيد
با خنده ملايمي گفت: يك سال دنبال من بوديد؟ آخه مگه بيكار بوديد كه تو اين يك سال دنبال من بوديد
رويا خانم گفتم كه ارزش شما خيلي بيشتر از اين حرفهاست حالا اگه اين اجازه رو بهم بديد ممنون مي شم
يك دفعه صداي يك موتور مانع از بقيه حرفهامون شد من از اون طرف و رويا هم از طرف ديگه راه رفتيم درست در مسير مخالف همديگه
ديدم كه ديگه نمي شه امروز باهاش حرف زد تا مدرسه رو به معني واقعي پرواز كردم نمي تونستم باور كنم كه رويا منو پذيرفته
---------------------------------------------------------------------
(( قسمت پنچم ))
همه شواهد برام حاكي از اين بود كه جوابش مثبته اين دفعه ديگه مدرسه برام مهم نبود نمي دونم چرا ولي هيچ چيز ديگه برام مهم نبود ولي همين كه علي رو ديدم برق خوشحالي رو كه تو چشمام ديد همه چيز رو فهميد
چته كپكت داره خروس مي خونه
چرا نخونه جوابمو گرفتم دليلي نداره كه نخونه رضا باورش نمي شد چشماش گرد شده بود باورش نمي شد دستي سر شونش زدم و گفتم ديدي آخرش تونستم حالا كيف كردي
فردا صبح دوباره سر ساعت ديروز رفتم اين دفعه اون زودتر از من اومده بودم با عجله و رفتم جلو سلام كردم
عليك سلام سياوش خوبي
ممنون باورت نمي شه از خونه تا اينجا ور دويدم
واي به خدا شرمنده مي بخشيد
رويا خانم خواهش ميكنم از اين حرفها نزن باور كنيد هر كاري مي كنم براي دلم خودمه
با تبسمي كوچيك گفت: پس ما هيچ ديگه، سياوش دستت درد نكنه
گفتم نه مي بخشيد شرمنده آخه مي دوني عزيزم تو همه دلم هستي بهش گفتم مگه اين جمله رو نشنيدي
(( از من پرسيد منو بيشتر دوست داري يا دنيا رو گفتم دنيا رو قهر كرد و رفت اما اون ندوست كه همه دنيام هست))
بهش شماره تلفن خونه رو دادم قبل از اينكه كسي مزاحم بشه
روزگار خوبي داشتيم هر روز قرار روز بعد يا قرار ملاقات ساعت ديگه رو با هم مي ذاشتيم
ديگه چيزي از خدا نمي خواستم
روز اعلام نتايج كنكور رفتم اول دنبال اسم گشتم، اسمش رو ديدم خيلي خوشحال شدم زنگ زدم خونشون و بهش خبر دادم بعد اون پرسيد تو چيكار كردي يادم اومد كه نتيجه خودم رو نگاه نكردم دوباره رفتم تو باجه روزنامه فروشي اين بار نتيجه خودم رو نگاه كردم باورم نمي شد هر دو توي يك دانشگاه قبول شده بوديم
تو دانشگاه اينجوري خيلي بيشتر با هم بوديم تقريبا هر روز با هم بوديم و بعد از دانشگاه هم تو تريا باهاش قرار مي ذاشتم روزها و ماه ها به همين ترتيب مي گذشت
سال سوم تولدش براش يك حلقه خريدم خواستم غافلگيرش كنم آخه خودم رو زدم به خيالي كه حواسم نيست وقتي تو تريا روبرويم نشست گفتم رويا مي شه چشماتو ببندي
چرا؟
اگه لطف كني ممنون مي شم
اون هم چشماش و بست حلقه رو از جعبه در آوردم و دستش كردم تولدت مبارك رويا جان يك لحظه چشم باز كرد
سياوش اين ديگه چه كاريه من توقع اينو نداشتم
مي دوني رويا مي خوام با اين حلقه تا آخر عمر تو رو داشته باشم
ببين سياوش نيازي به اين حلقه نبود فكر ميكني
پريدم تو حرفشو گفتم نه به خدا مي خواستم يك يادگاري ازم داشته باشي شايد يك روز مردم اون وقت ....
يك دفعه بلند شد و گفت كاري نداري من مي رم اين حرفها چيه ديگه از اين حرفها نزن
چشم عزيزم چشم به خدا خواستم باهات شوخي كنم ديگه از اين شوخيها نميكنم
خلاصه دنياي شيرين من و رويا همينجور ادامه داشت
تا روز تولد من كه حتي خودم يادم نبود رويا بهم زنگ زد گفت سياوش بيا حتما كار واجبي باهات دارم
رفتم تو همون تريا قديمي همون تريا كه اولين كلمه حرفم رو به رويا زده بودم رفتم همون جا وقتي رفتم ديدم اونجا نشسته رفتم روبروش نشستم
سلام رويا جان حال شما خانمي، عجبي مثل اينكه كاري داشتي يادي از ما كردي ها
سياوش مي شه اينقدر سربه سرم نذاري
سياوش دست كن تو كيفم و يك چيز توش هست بردار
با ترديد دست تو كيفش كردم يك بسته بود برداشتم
اين چيه؟
بازش كن
بازش كردم يك حلقه زرد بود گفت اونو بده به من
حلقه رو بهش دادم
سياوش دستت رو بده به من
دستم رو به طرفش دراز كردم و اون حلقه رو كرد تو دستم و گفت اين هم يادگاري من اين رو هم تو از من يادگاري داشته باش البته اگه لياقت اينو داشته باشم
بهش حسوديم شد چون من اون حلقه رو با چشم بسته تو دستش كردم ولي اون وقتي حلقه رو تو دستم مي كرد تو چشمام زل زده بود باور كنيد كه خيلي كم آوردم و نتونستم چيزي بگم
يك دفعه شاگرد تريا اومد و خلوت ما رو بهم زد
مي بخشيد چي بيارم خدمتتون
رويا جان چي مي خوري؟
فرقي نمي كنه هر چي سفارش دادي دو تا سفارش بده
بي زحمت دو تا قهوه و دو تا بستي لطف كنيد
رفت و دوباره با سفارشات برگشت تو اين مدت فقط تو چشماش زل زده بودم و داشتم نگاه مي كردم
سياوش: تو چشماي من داري دنبال چي مي گردي
دارم دنبال زندگيم عشقم چطوري بگم دارم دنبال خودم مي گردم
خنديد و با همون خنده گفت ديونه
گفتم كه آره ديونه هستم اگه ديونه نبودم كه اين خانم همه دنيام نبود همه دلخشويم نبود و بعد هر دو زديدم زير خنده و بعد گفت سياوش يك قولي بهم مي دي
عزيزم تو جون بخواه قول كه سهله
نه تو يك قول بده و بيا اونو با هم به طور مشترك انجام بديم
باشه عزيزم هر چي تو بگي همون رو انجام مي دم
بيا باهم عهد ببنديم كه براي هر كداممون اتفاقي افتاد و از هم جدا شديم سعي نكنيم بقيه زندگيمون رو خراب كنيم
اشكي روي چشمام غلطيد و بدون اجازه روي گونه هام رونه شد با گوشه آستينش اونو پاك كرد و بعد گفت سياوش خواهشا اين كارو بكن من هم قول مي دم اين كارو بكنم
خلاصه روزها و ماه ها به همين ترتيب گذشت تا اينكه يك روز بهم زنگ زد داشت اشك مي ريخت گفت هر جور شده بايد ببينمت
گفتم باشه
رفتم همون جاي قبلي صاحب اونجا كاملا ديگه ما رو مي شناخت از بس ما اونجا مي رفتيم وقتي رسيدم ديدم رويا اون روياي هميشگي من نيست
دستش رو از روي چشماش برداشتم
چي شده عزيز تو رو خدا حرف بزن و اون فقط گريه مي كرد من هم بي اختيار اشكم در اومد
رويا جان تو رو خدا بگو دارم دق مي كنم
مي دوني سياوش فردا شب قراره برامون مهمون بياد
خوب اينكه گريه نداره
سياوش تو رو خدا كمي جدي باش
نكنه ...!!!
آره ديگه براي همين اعصابم به هم ريخته
خوب عزيزم به مامانت بگو، بگو كه نمي خواي
مي ترسم
نترس بگو و خبرش رو حتما بهم بده قول؟!!!
باشه كمي با هم حرف زديم و رفت
تو راه همش به اين فكر مي كردم كه اگه مامانش قبول نكنه چي براي همين تصميم گرفتم قضيه روبه مادرم بگم
وقتي در حياط رو باز كردم مامانم برگشت رو بهم كرد و گفت چي شده نكنه كشتي هات غرق شده
ولم كن مامان حوصله ندارم سر به سرم نذار حالم خوب نيست
چي شده عزيزم بگو خوب چي شده
آخه مي دوني مامان روم نميشه بگم چطوري بگم
هيچ چي اصلا بي خيال
رفتم تو اتاق خواهرم تو اتاق مشغول درس خوندن بود رفتم پيشش و گفتم سلام خدمت تك خواهر گلم
برگشت بهم گفت: دوباره چي شده كارت جائي گير كرده ؟
دستم رو دور گردنش حلقه كردم و گفتم قربون آدم چيز فهم
چي شده بگو ببينم نكنه دست گل به آب دادي
نه به خدا باور كن من و دسته گل؟ اين حرفها چيه؟
خنديد و گفت خوب حالا بگو ببينم چي شده فقط زود كه كار دارم
مي دوني چطوري بگم مي خوام بري با مامان صحبت كني
چي بگم
برو بگو چرا فكري به حال سياوش نمي كنيد تا كي همينجوري بايد مجرد بمونه
چشمش از تعجب گرد شده بود
سياوش برگرد ببينم سرت به ديوار يا جائي نخورده
اه اه حالا هم كه دارم دو تا كلمه حرف جدي مي زنم كسي باورش نمي شه
خوب حالا چرا ناراحت مي شي
بگو ببينم اون دختر خوشبخت كيه
نمي شناسيش بايد ببينيش بعد خودت قضاوت كن
اصلا مي خواي صداشو بشنوي مي خواي باهاش حرف بزني
هي بدم نمي ياد بدونم سليقه داداشم چطوره
پس صبر كن
---------------------------------------------------------------------
قسمت ششم
شماره خونشون رو گرفتم خودش بود
الو
سلام رويا خوبي
ممنون چي شده زنگ زدي
يك لحظه گوشي يك نفر هست باهات كار داره
گوشي رو دادم به خواهرم اولش باورش نشد فكر كرد دارم باهاش شوخي مي كنم ولي همين كه صداشو شنيد ديگه نتونست چيزي بگه رويا هم از اون طرف شوكه شده بود
گوشي رو ازش گرفتم و گفتم رويا جان مجبور شدم براي اينكه از دستت ندم بايد قدم اول رو بر مي داشتم
ببين سياوش خوب بود قبلش بهم يك خبري مي دادي بعد كار خودت رو مي كردي
خوب ديگه يك دفعه به ذهنم رسيد
يك نگاه به خواهرم كردم ديديم همونجور هاج و واج داره نگاهم مي كنه خنديدم و گفتم چيه مگه تا حالا عاشق نديدي با شنيدن اين حرف هر دو تا شون زدن زير خنده حقيقت رو بگم خنده هاي رويا رو خيلي دوست داشتم دوست داشتم به هر عنواني كه شده اونو بخندونم
بعد از خداحافظي با رويا خواهرم برگشت و يك سيلي زد تو گوشم گفت سيا خيلي پر رو هستي فكر نمي كردم حقيقت داشته باشه
به به دست مامان درد نكنه با اين پسر تربيت كردنش
خوب مگه جرمه عزيز، من حق عاشق شدن ندارم
هنوز نه زوده
دوباره رو كردم و بهش گفتم حالا فعلا صبر كن وقتي خبرت دادم همه چيز رو به مامان بگو ولي نه طوري كه جوش بياره ها
باشه چشم داداش عاشق (بعد هم خنديد)
فرداي اون روز دل تو دلم نبود كه چي ميشه
تا اينكه ساعت 1 شب بود كه رويا زنگ زد
سلام رويا تو كه منو نصفه جون كردي چي شد
هيچ چي اومدن ولي مامان اونها رو رد كرد از پسره خوشش نيومد گفت خيلي سوسوله
نفس راحتي كشيدم و گفتم خدا رو شكر باور كن كه داشتم دق مي كردم
روزها دوباره طبق روال قبل شروع شد تا اينكه دقيقا يادمه اوايل شهريور بود بهم زنگ زد و گفت سيا مي خواهيم بريم شمال بابام مرخصي گرفته و گفته بريم شمال فقط مونديم حالا كجا بريم
يك دفعه به ياد ويلاي پدربزرگم تو قائم شهر افتادم
رويا با قائم شهر چطوريد؟
ويلاي پدر بزرگم اونجاست مي خواي كليدش رو بگيرم جاي دنج و خوبيه
رويا گفت مطمئني كه كليد رو مي ده
تو كاريت نباشه اون با من، تو با بابات اينها صحبت كن من كليد رو برات مي گيرم
رويا هم گفت باشه
فرداش بهم زنگ زد و گفت سياوش زحمت كليد رو مي كشي، راستي تا يادم نرفته ديشب درباره تو با مامانم صحبت كردم
خوب چي گفتي
هيچ چي گفتم يك دوست دارم كه تو شمال ويلا دارن قرار شده كه كليد ويلاشون رو بگيريم و بريم اونجا
خوب
هيچ چي مامانم گفت اون كيه من هم مشخصات خواهرت رو دادم در ضمن هم بهش گفتم
خوب ديگه در ضمن كمي هم درباره تو به اون گفتم كلي ازت تعريف كردم و گفتم كه من درباره ويلا باهاش صحبت مي كنم حالا تو فردا اگه مي توني طرفهاي ظهر يك سر بيا در خونه من خودم مي يام دم در
تا فردا دل تو دلم نبود كليد رو برداشتم و سوار ماشين بابا شدم و به طرف خونشون راهي شدم
تو راه همش داشتم با خودم كلنجار مي رفتم تا اينكه رسيدم در خونشون در زدم مامانش اومد دم در
سلام عليكم مي بخشيد مثل اينكه قرار بوده اين كليد رو من بدم به شما ظاهرا رويا خانم با خواهرم تماس گرفته بودند
مادرش تازه اون موقع منو شناخت
سلام عليكم خوبي شما خيلي ممنون
بفرما تو، بفرما اينجوري اصلا خوب نيست
نه خيلي ممنون خانم مزاحم نمي شم
نه مزاحمت چيه بفرمائيد داخل تا آدرس رو من ازتون بگيرم
يا الله
وارد خونه كه شدم چشمم به رويا افتاد
سلام رويا خانم خوبيد شما مي بخشيد نمي خواستم مزاحم بشم
نه خواهش مي كنم شما مي بخشيد كه ما مزاحم شديم
نه اين حرفها چيه و بي اختيار زدم زير خنده رويا هم با اين كار من خنده اش گرفت ولي به روي خودش نياورد
وارد اتاق كه شدم گفتم رويا خانم مي بخشيد ميشه يك قلم و كاغذ برام بياريد
بله چند لحظه الان خدمتتون مي رسم
چند لحظه بعد رويا با يك خودكار و يك برگه كاغذ اومد من هم كروكي اونجا رو به همراه آدرس دقيقش براش كشيدم
قرار شد صبح روز 18 به طرف شمال حركت كنند
صبح زود از خواب بيدار شدم واي خدايا فكر كنم دير شده
سريع سوار ماشين شدم و خودم رو به همون تريا رسوندم
كجا بودي حدود نيم ساعته كه من اينجا نشستم
شرمنده عزيزم مي بخشيد خوابم برده بود
آره ديگه بايد هم خوابت ببره مگر برات مهمه و دوباره زد زير خنده
شرمنده عزيزم من كه معذرت خواهي كردم مي خواي اصلا جلو اينها رسما ازت معذرت خواهي كنم
نه عزيزم شوخي كردم لازم نيست
خوب رويا جان حالا كي قرار برگرديد
والا اينجوري كه بابام مي گفت تا 29 بيشتر مرخصي نداره صبح 29 بايد سر كار باشه
يعني من تو اين 12 روز بايد چيكار كنم
خوب طاقت بيار 12 روز كه بيشتر نيست ولي سعي مي كنم از اونجا باهات تماس بگيرم
بعد از خوردن يك شير نسكافه سوار ماشين شديم و تو شهر شروع به قدم تاب خوردن كرديم
تو راه وايسادم و يك دونه كلاه حصيري براش خريدم
اين هم تقديم به رويا خانم كه آفتاب صورت مثل ماهت رو نسوزونه
بسه ديگه سياوش لوس بازي در نيار ولي ممنون دستت درد نكنه حتما اينو مي ذارم رو سرم تا پوست صورتم نسوزه
نرسيده به خونشون از ماشين پياده شد رو بهش كردم و گفتم رويا جان فقط هر چي تو كردي و عزيز من مواظبش باش
نمي خواستم دستم را از دستش جدا كنم
سياوش چته بابا من كه 12 روز ديگه بر مي گردم حالا جلو مردم دستم رو ول كن ببين هزار و يك حرف در ميارن
دستش رو ول كردم ولي همينجور چشمام تو چشماش گره خورده بود دلم نمي اومد اونها رو ترك كنم
سياوش من آخرش نفهميدم كه تو دنبال چي تو چشماهاي من مي گردي اگه اينو مي فهميدم خوب بود
رويا من تو چشات دنبال عشقم، معشوقم، چطوري بگم دنبال خودم مي گردم، خودم رو تو چشمات گم كردم
دوباره دستش رو گرفتم و بوسيدم اشكي روي صورت پيدا شد با گوشه دستش اونو پاك كرد و گفت سياوش اگه اينجوري خداحافظي كني من نمي تونم برم خواهش مي كنم بخند بخند تا برم
دستش رو از روي صورتم برداشت و اون قطره اشك رو بو كرد و با خنده گفت سياوش بوي عشق مي ده
پس اين عشقي كه مي گفتن اين بو رو مي ده و با لبخندي گفت خداحافظي كن تا برم
گفتم نه من دلم نمي ياد خداحافظي كنم
باشه عزيزم هر جور مايلي ولي من ازت خداحافظي مي كنم
خداحافظ فقط قول بده كه بچه خوبي باشي و مواظب خودت باشي
تو هم همينطور منتظر تلفنت هستم
باشه
خداحافظ
تا وقتي كه مي رفت نگاهش كردم تا اينكه از خم كوچه گذشت و از ديدم خارج شد
دلم بد جوري گرفته بود، رفتم در خونه رضا آخه خيلي وقتي بود كه ديگه سراغش نرفته بودم و يا اگه هم رفته بودم يك سر كوچولو بهش زده بودم رفتم در خونشون مادرش اومد دم در
سلام
سلام عزيزم خوبي مامان چطوره؟
خوبه سلام داره خدمتتون مي بخشيد رضا خونه هسته يا رفته بيرون
بياتو، من كه نتونستم رضا رو بيدار كنم شايد تو بتوني اونو از خواب بيدار كني
وارد اتاق كه شدم ديدم رضا واقعا خوابه رفتم بالاي تختش نشستم يك ليوان آب بالاي سرش بود يك كم از اونو ريختم روي سرش، يك دفعه پريد بالا و گفت اه اه اه اه اه ولم كن بذار بخوابم
---------------------------------------------------------------------
قسمت هفتم و آخرين قسمت
بلند شو گم شو آخه تا كي مي خوابي
اه اه اه ديديم دارم خواب بد مي بينم نگو كه تو بالاي سرمي حالا چي شده دوباره ياد ما افتادي
مي دوني رضا رويا اينها رفتن
خوب پس همون كه اومدي سراغ ما
رضا دارم باهات حرف مي زنم خيلي دلم گرفته
خوب حالا كجا رفتن
رفتن شمال و تا 29 هم نمي يان، مي گي چيكار كنم
خوب تحمل كن كاري رو بكن كه من مي كنم
رضا تو با من فرق مي كني مي فهمي چي مي گم اصلا بگو ببينم تو تا حالا عاشق شدي كه بفهمي عشق يعني چي؟ !!!!!؟
نه عزيزم يك عاشق و يك معشوق تو اين دنيا هست اون فقط فقط سيا هست و رويا خانم همين والسلام بقيه هم همه بوق و بعد هم خنديد
همين طور كه از تخت خوابش پائين مي يومد گفت سيا بي خيال باش جدي مي گم اينجوري از پا در مي ياي
رضا مي دوني از وقتي كه از خم كوچه رد شد و ديگه نتونستم ببينمش دلم بد جوري گرفت مطمئن باش كه چاره اي نداشتم كه اومدم پيش تو والا اينكارو نمي كردم
خودم مي دونم تو تنها نيستي همه معمولا وقتي كم مي يارن مي يان پيش من
رضا كمكم كن تا بتونم يك جوري اين 12 روز رو بگذرونم
باشه اون با من
رضا هر روز بعد از ظهر مي اومد دنبالم و با هم مي رفتيم باشگاه براي بقيه بچه ها همه تعجب كرده بودن، آخه من و رضا خيلي وقت بود كه با هم نبوديم هر وقت مي يومد باشگاه من نبودم هر وقت هم اون مي يومد من نبودم ولي رضا با من فرق مي كرد رضا كارش واقعا عالي بود در و ديوار اتاقش پر بود از عناوين كشوري و استاني و خلاصه تا تونسته بود به قول خودش تو اين چند وقت مسابقه داده بود و كلكسيون مدال جمع كرده بود
يادم نمي ره روزي كه سه تا پسر جلو مريم رو گرفته بودند چطور رفت جلو و يك تنه هر سه تاشونو له له كرد كه هر كدامشون از يك طرف فرار مي كردن من كه مرده بودم از خنده وقتي مي خواستم قدم جلو بذارم رضا گفت صبر كن ببين چطور حالشون رو بگيرم مريم اولش ترسيده بود و زبونش بند اومده بود ولي بعدش كه ديد رضا چطور اونها زير باد مشت و لگد گرفته فرياد مي زد و رضا تشويق مي كرد سابقه رضا رو تو مسابقات هم داشتم مبارزه اي كه مي كرد خيلي كم اتفاق ميافتاد كه به راند دوم بكشه. نمي شه ناحق گفت ولي تكنيك هاي مبارزه ام رو همشو از رضا گرفته بودم از گاردم گرفته تا ضربات دست و پا پشت سر هم همه رو مديون رضا بودم مي تونم بگم حق يك مربي رو به گردنم داشت
خلاصه هر روز تا قبل از اينكه رضا بياد دنبالم كه بريم باشگاه و بعد از اينكه از باشگاه بر مي گشتيم منتظر تلفن بودم
تا اينكه 5 روز بعد يك دفعه زنگ زد
سلام آقا سياوش
سلام رويا چطوري خوبي بابا تو كه منو نصف عمر كردي پس كجائي چرا زنگ نمي زني
به خدا باور كن موقعيتش جور نشده بود الان هم به بهونه خريد از خونه زدم بيرون و امدم بهت زنگ زدم ولي دستت درد نكنه از بابت همه چيز
رويا تو ديگه چرا اينجوري باهام صحبت مي كني تو كه اينجوري اينقدر رسمي باهام حرف بزني من از ديگرون بايد چه توقعي داشته باشم
خنديد و بعد گفت خوب حالا چيكار مي كني گفتم هيچ چي فقط غصه مي خورم
خنديد و گفت تو اين چند روز رو هم طاقت بيار من برميگردم اونوقت مدام باهات هستم
باشه عزيزم چون تو مي خواي چشم
ممنون، خوب سياوش ديگه كاري نداري من برم كم كم ديگه شك مي كنن اگه تونستم بازم بهت زنگ مي زنم
نه عزيزم به سلامت. راستي سوغاتي يادت نره ها
چشم اون كه حتما مطمئن باش
همين كه گوشي رو گذاشت دوباره دلم گرفت بد جوري هم گرفت نمي دونم چرا لباسم رو پوشيدم و از خونه زدم بيرون رفتم كمي تو پارك قدم زدم و بعد هم رفتم تو تريا
نشستم يك بستني خوردم و دوباره بلند شدم اونجا هم ديگه بدون رويا برام معنائي نداشت
رفتم تو باشگاه ديدم رضا داره تمرين مي كنه از پشت رينگ دستي تكون داد و گفت كه كجا بودي اومدم دنبالت نبودي
همين جا ها رفته بودم يك چرخي بزنم
لباس آوردي ؟
نه به قصد باشگاه نيومده بودم همين جور اومدم يك سر بزنم و برم
خوبه ديگه والا خيلي خوبه
رضا تا كي كار مي كني
چيكار داري
باهات كار دارم
رفت تو رخت كن و لباس عوض كرد و اومد طرفم
پسر نه تو خودت كار مي كني نه مي ذاري ديگرون كار كنن، حالا بگو ببينم دوباره چي شده، هنوز نگران رويا هستي
اره هر كاري مي كنم از تو فكرش در بيام نمي شه نمي دونم چرا ولي به خدا نمي شه
خوب عزيز بيا تو باشگاه تا اونقدر مشت تو سرو بارت بزنم كه همه چيز حتي عشق از كله ات بپره
رضا تو رو خدا سر به سرم نذار باور كن كسي رو غير از تو ندارم
خوب تو كه اينجوري هستي برو به مامانت بگو يا اصلا بگو ببينم مي خواي من بگم
مي توني بگي؟
آره چرا نگم، اصلا همين الان بريم خونتون تا من به مامانت بگم
راه خونه رو در پيش گرفتم و رونه خونه شدم سريع در رو باز كردم و رفتم تو خونه در اتاقم رو باز كردم رضا مادرم رو صدا زد همين كه مادر اومد تو اتاق من گفتم راستي رضا موتور رو كه قفل نكردي من برم بيارمش تو. خودش فهميد كه خجالت مي كشم براي همين گفت باشه سريع برو تا نبردنش
وقتي كه برگشتم ديدم رضا داره مي خنده
رضا دوباره چه مرگيته مي خندي نكنه گند زدي
نه بابا همه چيز رديف شد من حتي آدرس خونه رو هم به مادرت دادم قرار شد همين امروز بعد از ظهر بره تحقيق ولي نگفتم كه شما تا چه حد با هم هستيد فقط گفتم سياوش از اين خوشش مي ياد و اگه ممكنه و تا از عشق نمرده براش بريد خواستگاري مادرت هم قبول كرد و تو ديگه هيچ كاري نمي خواد بكني الا اينكه صبر كني اونها برگردن
دقيقا از وقتي كه فهميدم مي تونم روياي خودم رو براي هميشه داشته باشم نمي تونستم صبر كنم بيشتر از هميشه منتظر زنگش بودم
همش دلشوره داشتم كه چرا زنگ نمي زنه؟، مادرم هم رفته بود و حسابي تحقيق كرده بود و چطوري بگم نديده رويا رو پسنديده بود
فرداش رويا زنگ زد همه جريان رو براش تعريف كردم اون هم خيلي خوشحال شد و گفت كه فردا قراره حركت كنن
ساعت 6 صبح بود كه ديدم رضا اومد و بالاي تختم نشست و صدام كرد سيا بلند شو كارت دارم چشمش سرخ شده بود سيا بيا بايد با هم بريم جائي كارت دارم
رضا برو گم شو نيومدي حالا هم كه اومدي با اين وضعيت اومدي سراغ من برو تو رو خدا صبح اول وقتي حالم رو نگير امروز رويا اينها قراره بيان مي خوام برم رويا رو ببينم اونوقت تو با اين قيافه اومدي سراغ من اون هم صبح اول وقت
تو رو خدا سيا بلند شو
خوب كه به چشماش نگاه كردم ديدم كه مثل اينكه رضا خيلي داغون تر از اين حرفهاست مشخص بود كه خيلي گريه كرده بود
رضا جون چي شده بگو ببينم چي شده تو رو خدا بگو تو كه منو نصف عمر كردي بگو ديگه
هيچ چي تو بيا تو راه همه چيزو بهت ميگم
سريع بلند شدم و لباس عوض كردم فقط موقع رفتن گفتم رضا اگه تا 11 بر نمي گرديم بگو تا من لباس درست و حسابي بپوشم چون ساعت 11 با رويا تو تريا وعده گذاشتم
دوباره نگاهي بهم كرد و اشك تو چشماش حلقه زد و گفت نه مطمئن باش زود بر مي گرديم اگه تو بخواي بموني نمي ذارم بموني تو بيا
ديگه داشتم كلافه مي شدم نشست پشت موتور و راه افتاد
نميدونستم چي شده هر چي هم ازش سوال مي كردم مي گفتم رضا براي پدر مادرت يا خانواده ات اتفاقي افتاده مي گفت نه
آخه مادرش كمي مريض حال بود فكر مي كردم اون طوريش شده
رضا جون تورو خدا راستش رو بگو حال مادرت خوبه
اره بابا اونها همه خوب هستن
يك دفعه ديدم سر از كوچه رويا در آورديم رضا سر كوچه ايستاد. نگاهم به پارچه سياهي كه در خونشون آويزون شده بود افتاد پاهام ديگه توان راه رفتن رو نداشت چند قدم برداشتم و رسيدم جلو در خونشون خدايا چشمام درست مي ديد اينجا كه نوشته رويا
نه اشتباهي نوشتن شايد براي پدرش اتفاقي افتاده باشه نه رويا نمي تونه نه نه نه نه
سيا ؟ سياوش جون من جواب بده چت شده؟ سياوش تو رو خدا حرف بزن
سياوش تو رو خدا يك چيزي بگو
سياوش سياوش سياوش
دور و ورم رو كه نگاه كردم ديگه مادر و خواهرم و رضا بالاي سرم تو بيمارستان هستند
به چشماي رضا كه نگاه كردم ديدم هنوز قرمزه قرمزه و يادم اومد كه چه بلائي سرم اومده دوباره از حال رفتم
دوباره كه چشم باز كردم ديدم رضا سرش رو كنار تختم گذاشته و خوابيده هر كاري مي كردم كه قبول كنم چه اتفاقي افتاده نمي تونستم مي خواستم گريه كنم ولي نمي تونستم خدايا اين چه بلائي بود كه سرم اومد خدايا مگه من هم بنده تو نبودم چرا اينكار رو باهام كردي هنوز نفهميده بودم كه چطوري عزيزم رو از دست دادم دستي سر شونه رضا زدم
رضا بگو ببينم چي شد بگو ببينم رويا چي شد؟
رضا از خواب پريد
آروم باش سيا چرا داري با خودت اينجوري ميكني نمي دوني مامانت چه حالي داره
رضا ميشه اروم بود مي دوني كي از دستم رفت به نظرت مي شه آروم باشم مي تونم باور كنم آخه چرا من چرا با من خدا اين كارو مي كنه اين چه مسيبتي بود كه داره سر من مي ياد صدام با بغضي سنگين همراه شده بود نمي تونستم حرف بزنم دوست داشتم داد بزنم ولي نمي تونستم. رضا جون تو رو به خدا تو رو به جون اون كسي كه دوست داري بگو ببينم روياي من چي شد
اگه قول مي دي خودتو اذيت نكني باشه چشم بهت مي گم
چشم بهت قول مي دم مطمئن باش كه آروم مي شم به خدا اينجوري برام خيلي سخت تره
مي دوني سيا روز 28 تو جاده چالوس وقتي داشتن بر ميگشتن يك كاميون دنده رو خلاص كرده بودن و نتونسته ماشين رو كنترل كنه و زده زير ماشين رويا اينها پدر و مادر و بردارش زخمي شدن و وقتي ماشين كله مي خورده از ماشين پرت مي شن بيرون ولي
ولي چي تو رو خدا بگو ببينم چي شده
آروم باش بهت مي گم
باشه بگو تو رو خدا فقط بگو
رويا بين ستون ماشين گير مي كنه و ماشين بعد از كله زدن آتيش مي گيره و
تو رو خدا بسه رضا ديگه نگو تو رو خدا ديگه نگو خيلي دوست داشتم گريه كنم ولي نمي دونم چرا چيزي جلو اشكم رو گرفته بود
يعني رضا جنازه اون
نه سياوش حتي جنازه اي هم از اون باقي نمونده فقط يكي دوتا تيكه استخون مونده بود كه ديروز اونو تو باغ فردوس خاك كردن
واي خدايا آخه چرا من، يادم افتاد به حرف رويا كه روز تولدم تو تريا بهم زده بود ولي نمي شد آخه چطور مي تونستم ساكت و آروم باشم
رضا مي تونم يك خواهش ازت بكنم
بگو سياوش
منو ببر
كجا
ببر سر خاكش دوست دارم باهاش حرف بزنم
باشه سيا بذار حالت بهتر شه بهت قول مي دم كه ببرمت اونجا
حالم خوبه به خدا قول مي دم كه آروم باشم باور كن دلم براش تنگ شده نمي تونم حداقل يك كاري كن كه بتونم كمي خودم را سبك كنم كاري كن كه بتونم طاقت بيارم به خدا رضا جون اينجوري بيشتر داغون مي شم
باشه سياوش بذار هر وقت دكتر اجازه مرخص شدن بهت داد چشم مي برمت اونجا اصلا تا آونجا كولت مي كنم
تو رو خدا برو پيش دكتر بگو حالش خوبه بگو ديگه خوب شده و منو مرخص كن به جون خودت رضا اينجوري بيشتر داغون مي شم
چند لحظه بعد دكتر اومد بالاي سرم دستي سر شونه ام زد و گفت آفرين پسر خوب مثل اينكه امروز خيلي حالت بهتره ولي بهت قول مي دم اگه مواظب خودت باشي تا 2 يا 3 روز ديگه مرخصت كنم
نه آقاي دكتر به خدا خيلي حالم خوبه اينجوري بد تر داغون مي شم بذار برم اينجا نمي تونم طاقت بيارم
نه عزيزم امروز رو حداقل نمي تونم مرخصت كنم تو تازه به هوش اومدي نمي شه بايد صبر كني ولي مطمئن باش كه اگه حالت بهتر باشه فردا مرخصت كنم
يعني هيچ راهي نداره آقاي دكتر به خدا نميتونم ها
پسر اينجا بقالي عمو قنبر كه نيست حالت كه خوب شد مرخصت مي كنم
ملافه رو كشيدم روي سرم به رضا گفتم
رضا جون دستت درد نكنه تو ديگه برو خونه شرمنده خيلي اذيتت كردم
برو گم شو من به مامانت قول دادم كه مرخصت نكردن بالاي سرت باشم به اين بهونه اونها رو فرستادم خونه نمي دوني اونها چه حالي داشتن
دوباره چشمام سنگين شدن و نفهيدم كه كي خوابم برد
سلام سياوش
سلام رويا تو تو تووو
باهات قهرم فكر نمي كردم اينقدر زود جا بزني تو گفته بودي باهات هستم هميشه
رويا جون به خدا هنوزم سر حرفم هستم
دروغ نگو اگه سر حرفت بودي الان اينجا تو بيمارستان نبودي مگه قول نداديم به همديگه كه مواظب خودمون تو هر شرايطي باشيم مطمئن باش كه من هنوزم باهات هستم هرچي بگي گوش مي دم هر جا بري باهات مي يام و اينو بدون كه هيچ وقت تنهات نمي ذارم و هر وقت كه بخواي هستم
آخه رويا
آخه بي آخه
با سوزش يك دفعه آمپول از خواب پريدم واي خدا تو خواب هم نذاشتي باهاش حرف بزنم يك نگاهي به رضا كردم ديدم چشماش خيلي باد كرده ولي هنوز بالاي سرم ايستاده
رضا جون تو چرا استراحت نمي كني
خوبه سيا همينجوري راحت هستم تو بخواب و استراحت كن و خوب شي من هم استراحت مي كنم
نمي دونستم چطور بايد از رضا تشكر مي كردم
دستي سر شونه ام زد و با خنده اي زوري گفت سيا اما بين خودمون باشه از بس خوابيدي دست خرس ها رو از پشت بستي
رضا مي دوني داشتم خواب كيو مي ديدم
رضا دوباره اشك تو چشماش حلقه زد ولي به خاطرا ينكه من نبينم و ناراحت نشم روشو اون طرف كرد و خودش الكي مشغول كرد با خنده اي كه با گريه همراه بود گفت
خوب معلومه ديگه يك رفيق فابريك بيشتر داري خوب ديگه معلومه خواب منو ديدي ديگه
ولي حق حق گريه تو صداش كاملا مشخص بود
سيا من برم يك چيزي بگيرم و بيام مشخص بود كه نمي خواست من اشكش رو ببينم براي همين به بهونه چيز گرفتن از اتاق بيرون رفت
پيرمردي كه روي تخت بغلي خوابيده بود رو كرد بهم و گفت: داداشته
با داداشم هيچ فرقي نداره باور كن از برادرم هم برام تا حالا بهتر بوده
كاملا مشخصه تو اين چهار روز باور كن 2 ساعت رو هم نخوابيده همش بالاي سرت بوده نمي دوني چقدر برات گريه كرده. ماجراي تورو هم كامل برام تعريف كرده و گفته كه چرا اينجا هستي ببين جوون دنيا هميشه همينطور بوده هيچ وقتش با هيچ كس نساخته هميشه به طريقي آدم رو از پا در آورده مطمئن باش كه تو اولي نيستي و آخري هم نخواهي بود، فقط كافيه بفهمه كه هم آوردي اون وقت كه مدام سعي مي كنه حالت رو بگيره و محكم تر زمينت بزنه
تو همين ميون رضا اومد تو مشخص بود كه رفته آبي به صورتش بزنه تا گريه كردنش مشخص نشه بعد رو كرد به من و گفت دكتر داره مي ياد تو رو ببينه فقط خودتو سفت بگير تا امروز مرخصت كنه
با زحمت خودم را جابجا كردم
سلام پسر چطوري
ممنون آقاي دكتر خوبم
خيلي خوبه خيلي بهتر شدي مشخص شده كه خودت قصد داري مرخص بشي
رو كرد به رضا و گفت: آقا شما چيكارش مي شي
برادرش هستم آقاي دكتر
خوب برو حسابداري تسويه حساب كن و مجوز خروجش رو بگير
چشم آقاي دكتر ممنون خلاصه مي بخشيد تو اين چند روز حسابي زحمتتون داديم واقعا نميدونم چطوري بايد ازتون تشكر كنم
عزيزم تشكر لازم نيست من فقط و فقط وظيفه خودم رو انجام دادم خيالت راحت باشه و با خنده از بقل تختم رد شد
سياوش من برم يك زنگي خونتون بزنم بگم بيان تا مرخصت كنيم
رضا جون تو جيب بقل شلوارم كارتم هست فكر كنم اونقدرها توش پول باشه كه بشه مرخص بشم
صبر كن به مامانت خبر بدم
نه رضا مي خوام اول بريم همون جائي كه بهم قول دادي بعد بريم خونه
باشه هر چي تو بخواي
....
بلند شو پسر لباست رو بپوس تا دكتره دوباره نيومده و پشيمون نشده
زير بقلم رو گرفت و يواش يواش از در بيمارستان اومديم بيرون سوار موتور شديم به طرف خونه اي كه تازه براي رويا درست كرده بودن رفتيم
رضا جون دم يك گلفروشي وايسا مي خوام يك گل بخرم آخه دارم مي رم پيش رويام باهاش قرار دارم اشكهاي رضا از جلو روي صورتم پاشيده مي شد ولي به روي خودش نمي آورد
(( سياوش فقط يادت باشه چه قولي بهم دادي )) اين جمله رويا مدام تو گوشم بود ولي هر كاري مي كردم نمي شد ديگه داشت قلبم از تپش مي ايستاد
بيا سياوش اين هم رويا و دوباره زد زير گريه
نشستم روي خاك مشخص بود كه تا حالا كسي اينجا بوده چون تازه اونجا رو آب پاشي كرده بودن پارچه ي مشكي كه روي خاك كشيده بودن كنار زدم و شاخه گل زري كه اون هميشه عاشق اون بود روي خاك گذاشتم و سرم به خاك چسبوندم
رويا جان سلام اين رسمش نبود تنها كجا رفتي. فكر منو نكردي نگفتي به قول خودت اين ديونه بي تو چيكار ميكنه مگه نمي دونستي مگه بهت نگفته بودم كه تموم دنياي اين ديونه هستي آخه چرا تنها خيلي بي معرفتي با شنيدن اين حرفها رضا با صداي بلند زد زير گريه و گوشه اي كز كرد و نشست شروع كردم باهاش حرف زدن نمي دونم چه مدت باهاش حرف زدم دستي خورد سر شونم صورتم رو كه برگردوندم بابا و مامان رويا رو بالاي سرم ديدم با دست وصورتي زخمي بالاي سرم بودند باباي رويا كنارم نشست و با بضغي كه داشت ديونه ام مي كرد گفت آقا سياوش ديدي چي شد
اين كلمه باباي رويا باعث شد اشكم از گوشه چشمم خارج بشه و هاي هاي زدم زير گريه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم
بلند شو سياوش مگه بهم قول نداده بودي كه ساكت باشي
رضا تو رو خدا ولم كن و با صداي بلند شروع به گريه كردم نميدونم چي شد ولي وقتي به خودم اومدم كه ديدم تو خونه هستم مامانم اينها همه بالاي سرم هستند
آخه پسرچرا داري با خودت اينجوري مي كني؟ خودت رو تو آئينه ديدي؟ برو خودت رو ببين اگه تونستي خودت رو بشناسي اونوقت هر چي تو گفتي همون
رضا كه خيلي داغون شده بود چيزي نتونستم بگم آخه چي مي تونستم بگم اونها درك نمي كردن من چي دارم مي كشم
فردا صبح زود لباسم رو پوشيدم و از در خونه زدم بيرون نميدونم چرا يك دفعه سر از قبرستون در آوردم درست بالاي سر قبر رويا
رويا جان سلام صبح به خير
و بعد شروع كردم باهاش درد و دل كردن، باهاش حرف زدم هر چي تو دلم بود بهش گفتم نمي دونم شايد اينجوري خيلي بهتر مي تونستم باور كنم كه هنوزم دارمش بعد از اون روز هر وقت دلم مي گيره مي يام در خونشو همه درد دلم هامو باهاش مي كنم مي گم و اون هم اونقدر معرفت داره كه با حوصله همه حرفهامو گوش ميده
هر روز قبل از انجام هر كاري مي رم در خونش يك سلام بهش ميكنم و بعد ميرم سراغ كارهام گاهي هم كه مي رم تريا يك شاخه گل به جاي اون تو تريا مي ذارم ميد ونيد تيكه تيكه اين تريا برام پر بود از خاطره خاطرات زمان خوبي كه با هم بوديم از شمال و از راه شمال واقعا متنفر بودم نمي خواستم اسمي از شمال ببرم كاش ميشد اسم اونو از روي نقشه پاك كرد
رضا خيلي بهم گفته كه سعي كن فراموش كني ولي نمي شه وقتي آلبوم عكسهامو ورق مي زنم و عكس هاي اونو مي بينم تك تك خاطراتم زنده مي شه اما واقعا رضا تو اين مدت برام از يك بردار هم بهتر بود و تنها كسي بود كه بعد از رويا تونسته بود منو از اين حال در بياره. باور كنيد هر روز به زور منو مي برد باشگاه و منو مجبور به تمرين مي كرد مي گفت اونقدر بايد مشت و لگد بخوري تا بفهمي زنده ها هم حق زندگي دارن
اگه رويا و بعد از رويا رضا رو نداشتم واقعا نمي دونم تا حالا مي تونستم دوام بيارم يا نه
دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم
دگر با كس نخواهم گفت من ديوانه ات هستم
دگر حلاج عشقم را به مژگانت نياويزم
دگر باور نخواهم كرد من دردانه ات هستم
اگر چون بيژن عاشق به قعر چاه تو رفتم
به جان پرويز را ديدم كه بيرون بردت از دستم
اگر فرهاد عشقم را به كوي تو فرستادم
به گيسويت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم
به دل اميد مي دادم كه روزي بينمت اما
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
....
....
دلم هر شب بيداره و داره با خاطراتت زندگي مي كنه
هر چي به در و ديوارش مي كوبم
تا شايد بتونم اسمت و نامت را فراموش كنم
خواستم كسي را جايگزين تو بكنم ولي نشد
دلم نذاشت
از هر كسي بهانه اي گرفت
آخه ميد وني عزيز
كسي را مثل تو لايق دوست داشتن نمي ديد
نمي دونم تو عشق تو چي ديده بود
كه حاظر نبود حتي تو روياهاش هم تو از خودش جدا كنه
مي دوني
صدا پاتو از حفظ بود
از وقتي كه در خونه رو باز مي كردي
دلم صداي قدم هاتو مي شنيد
وقتي كه مي خنديدي اون هم خندون بود
اما امان از اون روزي كه كمي دلت غصه داشت
اون وقت بود كه ديگه دلم دل نبود
مي شد يك كاسه خون
نمي دونم چرا
ولي نمي تونست و طاقت نداشت گريه ها تو ببينه
طاقت نداشت صداي هق هق گريه هاتو و يا حق صداي بغض كرده تو رو بشنوه
پايان
با تشكر : سامان . ك
E-mail : rozebarfi_langroud@yahoo.com
notshown_2000@yahoo.com

0 Comments:
Post a Comment
<< Home