Thursday, March 18, 2010

بوی عیدی‌


بوی عیدی‌، بوی سیب

این روزها مردم ایران در هر جا که باشند به نوروز فکر می‌کنند، خانه تکانی می‌کنند، برای بچه‌ها لباس نو تهیه
می‌کنند، بزرگترها در فکر تهیه اسکناس نو هستند، که لای قرآن‌ها بگذارند، روز عید بچه‌ها را
......در آغوش بفشرند و عیدی بدهند
یادش به خیر هیچ‌کس تا به امروز نتوانسته احساس شگفت عید را مثل فرهاد خواننده‌ی استثنایی تاریخ
".....موسیقی ما برای همبشه زنده نگهدارد؛ در همان ترانه‌ی معروف " با اینا زمسونو سر می‌کنم

بوی عیدی
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه، بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
فرهاد
آهنگ: آوارعید بر همگان مبارک
عیدعطر و بویش را برای هیچکس از دست ندهد
S.K
Mail Address:rozebarfi@gmail.com

Thursday, September 18, 2008

تلویزیون

تلویزیون روشن شد. بابک میزانش کرده بود روی ساعت شش و نیم صبح – کانال موسیقی کلاسیک
راستش بابک هم مثل من همیشه چیزهای خوبی توی کله اش داشت ، مثل همین قصه ای که من دارم، هیچ هم فکر نکنید دارم ادای قصه در قصه در می آورم یا از این بند بازی های فرمی. راستی فرمیک هم درست است؟ بابک هم مثل من خیلی از لغت ها را نمی داند. یعنی معنی دقیق آنها را نمی فهمد.
چشمش را که باز می کند و البته با صدای تلویزیون، آرام از رختخواب سر می خورد بیرون. آوا دراز کشیده و مثل بچه ها پاهاش را توی شکمش جمع کرده. موهای بلندش ریخته روی بالش ولی عجیب که حتی یک دانه از این همه مو روی صورتش نیست و لابد به خاطر همین هم اینطور سنگین خوابیده.
ابک می رود و تلویزیون را خاموش می کند. بعد هم همین طور نوک پا می رود دستشویی و در را می بندد و بعد هم شیر آب را خیلی آرام باز می کند. آوا تکان هم نمی خورد . خلاصه بابک همین طور آرام و بی سرو صدا کارهاش را می کند که عبارتند از: مسواک زدن، ریش زدن، لباس پوشیدن، یک لقمه نان و پنیر را خشک خشک خوردن ، برداشتن کیف، موبایل و سوییچ و رفتن سمت در، نه بببخشید عینکش را جا گذاشته، برمی گردد عینکش را هم بر می دارد و از در می رود بیرون. بعد هم آرام کلید را می اندازد توی قفل و در را سه تا قفل می کند - بس که از دزد می ترسد -با سرعت از پله ها می رود پایین و کات.
آوا هنوز خواب است و هیچ صدایی درخانه نمی آید. نه حتی صدای چکه کردن شیر آب. دو ساعت به همین ترتیب می گذرد.
آوا غلت می زند و موهاش را که پهن شده روی بالش از زیر سرش در می آورد. چشمهاش را باز می کند ، مثل گربه یک مرنوی کوچک می کشد و خودش را کش می دهد. گوشی تلفن را برمی دارد و شماره ی بابک را می گیرد. بابک توی یک جلسه ی مهم است ولی تا شماره را روی صفحه نشانگر می بیند همزمان عذرخواهی می کند، دگمه تلفن را فشار می دهد ، از روی صندلی ش بلند می شود و از اتاق می رود بیرون.
آوا - سلام.
بابک – سلام عزیزم، بیدار شدی؟
آوا – اوهوم.
بابک – خوبی؟
آوا – اوهوم .
بابک – خب، پس من بهت زنگ می زنم.
آوا - باشه. خداحافظ.
آوا بلند می شود و می رود توی آشپزخانه، در یخچال را باز می کند، بابک یک لیوان آب میوه برایش ریخته. لبخند می زند. لیوان را می گذارد روی پیشخوان و می رود دستشویی.تلفن زنگمی زند. آوا با عجله از توالت می آید بیرون و گوشی را برمی دارد. بابک است.
ببین صبح که اومدم پیاده شم دیدم کیفت رو دیشب تو ماشین جا گذاشتی؟ چی کار کنم؟
هیچی حالا، من بهت زنگ می زنم
آوا گوشی را می گذارد ومی رود دستشویی وبعد می آید بیرون و لیوان آب میوه را می گیرد دستش و لم می دهد روی کاناپه و کنترل تلویزیون را با آن یکی دست بر می دارد و ناگهان با خودش می گوید ، من که ماشین رختشویی روشن نکردم، صدای چیه؟ و بعد می پرد و بعد زلزله پنج ریشتریِ تهران نازل می شود. البته این تکان شدید دراین لحظه پیش زلزله است یعنی 5/3 ریشتر. آوا می پرد طرف در و می خواهد آن را باز کند. در باز نمی شود، آوا داد می زند و می دود سمت اتاق خواب. می رود سمت کمدش . دست می کند طرف مانتو ش. جیب های مانتو صدا نمی دهند. ( کلید داخل کیف و کیف داخل ماشین بابک هست!) . صدای ماشین رختشویی زیاد شده ، آوا می دود سمت تلفن. زمین می لرزد، با شدتی که بعدها از تلویزیون پنج و دو دهم ریشتر اعلام می شود. لوستر درست می افتد روی سر آوا. بابک دویده پایین ، نزدیک ماشینش است و زمین زیر پایش دهن باز نکرده
پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1385
Email:Rozebarfi@Gmail.Com

Friday, May 30, 2008

گريه

گريه





گريه شايد زبان ضعف باشد
شايد خيلي کودکانه
شايد بي غرور
اما هرگاه گونه هايم خيس ميشود
ميدانم
نه ضعيفم، نه يک کودک
مي دانم پر از احساسم
هرگز ريسمان اميد را رها مكن
وقتي احساس مي كني كه ديگر تاب تحمل نداري
جادوي اميد به تو نيروي ادامه راه ميدهد
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده
تا آن زمان كه باور كني توانايي؛ دليلي داري تا بكوشي
هرگر مهار شاد زيستن خود را به دست ديگري مده برآن همواره چنگ بزن
آنگاه همواره در اختيارت خواهد بود
اين ثروت مادي نيست كه پيروزي و شكست را رقم ميزند
پيروزي يا شكست در احساس ما نهفته است
احساس ماست كه ژرفاي حياتمان را نشان ميدهد
روا مدار كه لحظه هاي ناخوشايند برتو چيره گردند
صبور باش وببين كه انها در گذرند




Email:Rozebarfi@Gmail.Com



Saturday, March 15, 2008

رايحه بهار

رايحه بهاربا گل پامچال در لیلاکوه لنگرود






Rozebarfi@gmail.com

Friday, September 14, 2007

توبامنی



تو بامني

هرجابرم

عشق تو بندجونمه

عشقت نميره از سرم

تو پوست واستخونمه

يه دم اگه نبينمت

يه دنيا دلتنگت ميشم

نگاه دريايي تو

ابي روي اتيشم

واست دلم

واست تنم

واست تمام زندگيم

ازتو دوباره من شدم

باتو تموم شد خستگيم

نمنم بارون چشام

گواه عشق پاكمه

هم نفس قسمت من

دوست دارم يه عالمه

قشنگ ترين خاطره ها

با تو و از تو گفتن

ارامش وجود من

صداي تو شنيدن


bebakhshid yemodat matlab narikhtam


Mail Address : rozebarfi@gmail.com

Thursday, June 08, 2006

بنويس از سره خط



بنويس از سره خط
بنويس که دلت ديگه به ياده اون نيست

بنويس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از قصه خون نيست
اون که گزاشت و رفت
يه روز سرش به سنگ ميخوره بر ميگرده
ديگه صداش نکن
بزار خودش بياد دنبالت بگرده

بنويس از سره خط
بنويس که دلت ديگه به ياده اون نيست

بنويس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از قصه خون نيست
اون که گزاشت و رفت
يه روز سرش به سنگ ميخوره بر ميگرده
ديگه صداش نکن
بزار خودش بياد دنبالت بگرده


ديگه گريه نکن
اخه اشکه تو باعثه شادی اونه
ديگه به پاش نسوز
اخه اون ديگه دل نميسزنه
اگه ميخواست ميموند
حالا که رفته قسش رفته از يادم
اگه پيشم ميموند
ديگه جز اون به هيچ کی دل نميدادم

ديگه گريه نکن
اخه اشکه تو باعثه شادی اونه
ديگه به پاش نسوز
اخه اون ديگه دل نميسزنه
اگه ميخواست ميموند
حالا که رفته قسش رفته از يادم
اگه پيشم ميموند
ديگه جز اون به هيچ کی دل نميدادم

بنويس از سره خط
بنويس که دلت ديگه به ياده اون نيست

بنويس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از قصه خون نيست
اون که گزاشت و رفت
يه روز سرش به سنگ ميخوره بر ميگرده
ديگه صداش نکن
بزار خودش بياد دنبالت بگرده

Friday, May 19, 2006

به آرامي آغاز به مردن مي کني


به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر سفر نکني
اگر چيزي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نکني
به آرامي آغاز به مردن ميکني
زمانيکه خودباوري را در خودت بکشي
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر برده عادات خود شوي
اگرهميشه از يک راه تکراري بروي
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمي کنند
دوري کني
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا عوض نکني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي
امروز زندگي را آغاز کن
امروز کاري بکن
امروز مخاطره کن
نگذار که به آرامي بميري
شادي را فراموش نکن

پابلو نرودا
[ man keh Hich vaght ]
s.k
Mail Address:
rozebarfi_langroud@yahoo.com
saman_k64@yahoo.com