Friday, July 22, 2005

عشق و ديوانگي


عشق و ديوانگي

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي هادر همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه فضايل وتباهي هادور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن..يك..دو..سه..همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند!لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد.خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت.هوس به مركزِ زمين رفت.طمع داخلِ كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد.نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوته گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه آويزان بود.دروغ تهِ درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از يافتنِ عشق،نااميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه كرد،تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشتِ بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او كور شده بود.ديوانگي گفت:"من چه كردم من چه كردم،چگونه مي توانم تو را درمان كنم.عشق پاسخ داد:"تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني،راهنمايِ من شو."و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنارِ اوست

Mail Address:saman_k64@yahoo.com

Wednesday, July 20, 2005

فریاد نزن ای عاشق


فریاد نزن ای عاشق

فریاد نزن ای عاشق . من صدایت را درون قلب خود میشنوم
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود مینگرم
بی سبب نیست چنین فریادم بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست بود چه غلط زندگی هم خودم هم ترا بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم
اگر احساسم رو می فهمیدی قلبت رو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار بود روز آغازی دگر می دیدی
اگر بیهوده نمی ترسیدم عشق و آنگونه که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع قلبم و دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم اینچنین خسته و سر گردانیم
ما که دا نسته به دام افتادیم چرا از عاشقی رو گردانیم
نه گناهکاریم نه بی تقصیر منو تو بازیچه ی تقدیریم
با دل و احساس خود در گیریم
بیشتر از همیشه دوستت دارم گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری ده
به من عاشق امیدوریم بده اگر عشق با مه سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده


Mail Address:saman_k64@yahoo.com

Tuesday, July 19, 2005

چيزي از آن من نيست

چيزي از آن من نيست
دلم را به باد خواهم داد
تا در میان جنگل
آن را بکارد
و دلم سبز خواهد شد
ریشه خواهد داد
دلم جنگل را تسخیر خواهد کرد
نگاهم به وسعت دریاست
چشم هایم را به دریا خواهم داد
چشم های همیشه بارانی ام
تقدیم تک تک قطره های باران باد
دهان بسته ام را
صدای شکسته ام را
آری سکوت غم گرفته ام را
به ساحل خواهم بخشید
او که عمری خاموش زیسسته است
و از غم ها و دردهاش سخن نگفته است
احساسم را به آسمان خواهم داد
احساس من آبی است
گاه شفاف و زلال
گاه پر از ابرهای سیاه
دست هایم را به کودک یتیم خواهم داد
کودکی که گرمی دستی را بر سرش تجربه نکرده است
تمام گرمای وجودم از آن او باد
ذره ای نور هم در تاریکی غنیمت است


Mail Address:saman_k64@yahoo.com

Monday, July 18, 2005

به دنبال چه هستيم ؟


كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد. مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود. هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتيدرخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاستاز هيچ پديد آمده ايم و به هيچ می پيونديم، آنگاه که هيچ توشه نداريم و هيچ جا برای آرميدن انتخاب نکرده ايم. برای هيچ زندگی می کنيم و هيچ را به زندگی معنا می کنيم و به هيچ می انديشيم و هيچ را انديشه ميدانيم. روياهايمان هيچ است و می خواهيم آنرا به هيچ واقعيت معنا کنيم و در نهایت به هيچ معنا ميشود. هيچ را دوست ميداريم و دوستيهايمان هيچ است. به هيچ عشق مي ورزيم و معشوقمان هيچ است و عشقهايمان به هيچ بدل می شود و از عشق و معشوق هيچ نمی ماند به جا و خود مجنون که خود نيز هيچ است و نمی داند که به هيچ خواهد رسيد و بازيچه معشوق هوس باز است که پی هيچ است و هيچ نمی داند که هيچ مجنون را از او خواهد ربود و به جای آن هيچ به او ارزانی خواهد داشت، و مجنون که از هيچ به هيچ رسيده است، معنای هيچ را نمی داند و به عشق هيچ فدای هيچ خواهد شد. روزهايمان را برای هيچ سپری ميکنيم، شايد هيچ بدست آمده را در هيچ وقت صرف کنيم و آن وقت، هيچ وقت نخواهد رسيد. زيبايی ها هيچ است و ما نمی دانيم آنها هيچ است. وجود خود را صرف هيچ زيبايی می کنيم. و وقتی از هيچ معشوق طلب شنيدن درد هيچ خود را ميکنی، هيچ نمی شنوی، که او خود نيز در هيچ خود غرق شده است

از باده عشق سرخوشم سرخوش و مست
بيزارم و دل شكسته از هر چه كه هست
من هست به نيست دادم افسوس كه نيست
در حسرت هيچ پشت من پاك شكست

Mail Address:saman_k64@yahoo.com

Sunday, July 17, 2005

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان ولرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپا وجود بی وفا معشوق را
پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش هین چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق
فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگر نه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

شعر از: معینی کرمانشاهی

Mail Address:saman_k64@yahoo.com