تلویزیون
تلویزیون روشن شد. بابک میزانش کرده بود روی ساعت شش و نیم صبح – کانال موسیقی کلاسیک
راستش بابک هم مثل من همیشه چیزهای خوبی توی کله اش داشت ، مثل همین قصه ای که من دارم، هیچ هم فکر نکنید دارم ادای قصه در قصه در می آورم یا از این بند بازی های فرمی. راستی فرمیک هم درست است؟ بابک هم مثل من خیلی از لغت ها را نمی داند. یعنی معنی دقیق آنها را نمی فهمد.
چشمش را که باز می کند و البته با صدای تلویزیون، آرام از رختخواب سر می خورد بیرون. آوا دراز کشیده و مثل بچه ها پاهاش را توی شکمش جمع کرده. موهای بلندش ریخته روی بالش ولی عجیب که حتی یک دانه از این همه مو روی صورتش نیست و لابد به خاطر همین هم اینطور سنگین خوابیده.
ابک می رود و تلویزیون را خاموش می کند. بعد هم همین طور نوک پا می رود دستشویی و در را می بندد و بعد هم شیر آب را خیلی آرام باز می کند. آوا تکان هم نمی خورد . خلاصه بابک همین طور آرام و بی سرو صدا کارهاش را می کند که عبارتند از: مسواک زدن، ریش زدن، لباس پوشیدن، یک لقمه نان و پنیر را خشک خشک خوردن ، برداشتن کیف، موبایل و سوییچ و رفتن سمت در، نه بببخشید عینکش را جا گذاشته، برمی گردد عینکش را هم بر می دارد و از در می رود بیرون. بعد هم آرام کلید را می اندازد توی قفل و در را سه تا قفل می کند - بس که از دزد می ترسد -با سرعت از پله ها می رود پایین و کات.
آوا هنوز خواب است و هیچ صدایی درخانه نمی آید. نه حتی صدای چکه کردن شیر آب. دو ساعت به همین ترتیب می گذرد.
آوا غلت می زند و موهاش را که پهن شده روی بالش از زیر سرش در می آورد. چشمهاش را باز می کند ، مثل گربه یک مرنوی کوچک می کشد و خودش را کش می دهد. گوشی تلفن را برمی دارد و شماره ی بابک را می گیرد. بابک توی یک جلسه ی مهم است ولی تا شماره را روی صفحه نشانگر می بیند همزمان عذرخواهی می کند، دگمه تلفن را فشار می دهد ، از روی صندلی ش بلند می شود و از اتاق می رود بیرون.
آوا - سلام.
بابک – سلام عزیزم، بیدار شدی؟
آوا – اوهوم.
بابک – خوبی؟
آوا – اوهوم .
بابک – خب، پس من بهت زنگ می زنم.
آوا - باشه. خداحافظ.
آوا بلند می شود و می رود توی آشپزخانه، در یخچال را باز می کند، بابک یک لیوان آب میوه برایش ریخته. لبخند می زند. لیوان را می گذارد روی پیشخوان و می رود دستشویی.تلفن زنگمی زند. آوا با عجله از توالت می آید بیرون و گوشی را برمی دارد. بابک است.
ببین صبح که اومدم پیاده شم دیدم کیفت رو دیشب تو ماشین جا گذاشتی؟ چی کار کنم؟
هیچی حالا، من بهت زنگ می زنم
راستش بابک هم مثل من همیشه چیزهای خوبی توی کله اش داشت ، مثل همین قصه ای که من دارم، هیچ هم فکر نکنید دارم ادای قصه در قصه در می آورم یا از این بند بازی های فرمی. راستی فرمیک هم درست است؟ بابک هم مثل من خیلی از لغت ها را نمی داند. یعنی معنی دقیق آنها را نمی فهمد.
چشمش را که باز می کند و البته با صدای تلویزیون، آرام از رختخواب سر می خورد بیرون. آوا دراز کشیده و مثل بچه ها پاهاش را توی شکمش جمع کرده. موهای بلندش ریخته روی بالش ولی عجیب که حتی یک دانه از این همه مو روی صورتش نیست و لابد به خاطر همین هم اینطور سنگین خوابیده.
ابک می رود و تلویزیون را خاموش می کند. بعد هم همین طور نوک پا می رود دستشویی و در را می بندد و بعد هم شیر آب را خیلی آرام باز می کند. آوا تکان هم نمی خورد . خلاصه بابک همین طور آرام و بی سرو صدا کارهاش را می کند که عبارتند از: مسواک زدن، ریش زدن، لباس پوشیدن، یک لقمه نان و پنیر را خشک خشک خوردن ، برداشتن کیف، موبایل و سوییچ و رفتن سمت در، نه بببخشید عینکش را جا گذاشته، برمی گردد عینکش را هم بر می دارد و از در می رود بیرون. بعد هم آرام کلید را می اندازد توی قفل و در را سه تا قفل می کند - بس که از دزد می ترسد -با سرعت از پله ها می رود پایین و کات.
آوا هنوز خواب است و هیچ صدایی درخانه نمی آید. نه حتی صدای چکه کردن شیر آب. دو ساعت به همین ترتیب می گذرد.
آوا غلت می زند و موهاش را که پهن شده روی بالش از زیر سرش در می آورد. چشمهاش را باز می کند ، مثل گربه یک مرنوی کوچک می کشد و خودش را کش می دهد. گوشی تلفن را برمی دارد و شماره ی بابک را می گیرد. بابک توی یک جلسه ی مهم است ولی تا شماره را روی صفحه نشانگر می بیند همزمان عذرخواهی می کند، دگمه تلفن را فشار می دهد ، از روی صندلی ش بلند می شود و از اتاق می رود بیرون.
آوا - سلام.
بابک – سلام عزیزم، بیدار شدی؟
آوا – اوهوم.
بابک – خوبی؟
آوا – اوهوم .
بابک – خب، پس من بهت زنگ می زنم.
آوا - باشه. خداحافظ.
آوا بلند می شود و می رود توی آشپزخانه، در یخچال را باز می کند، بابک یک لیوان آب میوه برایش ریخته. لبخند می زند. لیوان را می گذارد روی پیشخوان و می رود دستشویی.تلفن زنگمی زند. آوا با عجله از توالت می آید بیرون و گوشی را برمی دارد. بابک است.
ببین صبح که اومدم پیاده شم دیدم کیفت رو دیشب تو ماشین جا گذاشتی؟ چی کار کنم؟
هیچی حالا، من بهت زنگ می زنم
آوا گوشی را می گذارد ومی رود دستشویی وبعد می آید بیرون و لیوان آب میوه را می گیرد دستش و لم می دهد روی کاناپه و کنترل تلویزیون را با آن یکی دست بر می دارد و ناگهان با خودش می گوید ، من که ماشین رختشویی روشن نکردم، صدای چیه؟ و بعد می پرد و بعد زلزله پنج ریشتریِ تهران نازل می شود. البته این تکان شدید دراین لحظه پیش زلزله است یعنی 5/3 ریشتر. آوا می پرد طرف در و می خواهد آن را باز کند. در باز نمی شود، آوا داد می زند و می دود سمت اتاق خواب. می رود سمت کمدش . دست می کند طرف مانتو ش. جیب های مانتو صدا نمی دهند. ( کلید داخل کیف و کیف داخل ماشین بابک هست!) . صدای ماشین رختشویی زیاد شده ، آوا می دود سمت تلفن. زمین می لرزد، با شدتی که بعدها از تلویزیون پنج و دو دهم ریشتر اعلام می شود. لوستر درست می افتد روی سر آوا. بابک دویده پایین ، نزدیک ماشینش است و زمین زیر پایش دهن باز نکرده
پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1385
Email:Rozebarfi@Gmail.Com
